شرجی تر از باران برایت گریه کردم
هر شب نشستم در عزایت گریه کردم
با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت
هق هق به روی شانه هایت گریه کردم
روی تمام خاطراتم غم نشسته
تشنه برای گونه هایت گریه کردم
دل را به دریا می زدم از شوق دیدن
در غربت گنگ صدایت گریه کردم
تنها نشستم در حصار بی قراری
بی تاب در حال و هوایت گریه کردم
یادش به خیر آن لحظه های خیس دیروز
وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم
منبع: سو وشون
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:41 توسط کولی سابق
امشب آسمان بارانيست و باران زيباست. باران! باران! باران!
باران را دوست دارم و تصور مي کنم باران نيز مرا دوست مي دارد.
اين دوست داشتن را دوست مي دارم.
زيرا که پيونديست بين من و تو، پيوندي به وسعت آبي آسمان و سپيدي ابرها.
اين را مي نويسم تا به تو بپيوندم. چون پيوند تو ناگسستني ترين پيوندهاست.
تو اي فراتر از همه ي وجود و اي پاک ترين مقدسات آسماني، امشب بر من ببار.
مي خواهم امشب از تمام شبهاي عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار
مي خواهم امشب آخرين شب دلتنگيم باشد.
بر من ببار که شايد از پاکي و روشنايي تو گل وجودم دوباره جان گيرد.
دلم امشب تاريک است.
شمع وجودش را سردي نفسهاي مسافر طرد شده خاموش کرده.
امشب جرعه اي عشق مي خواهم براي روشناي اش.
اي بهترين بهانه براي اشکهاي شبانه ي من،
اي طلوع دوباره عشق، بر من ببار و
مگذارغبارغم همچنان بر تن خسته ام بماند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 20:36 توسط کولی سابق
شب های دراز بی عبادت چه کنم ؟ طبعم به گناه کرده عادت چکنم ؟ گویند خدا گناه را می بخشد او بخشد و من از این خجالت چه کنم ؟ می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن این دو روزه عمر کوته را دل آزاری مکن تو اگر بشکنی قلب مرا روزگار بشکند قلب تو را منکه نوشیدم شراب تلخ این دنیای فانی ساده دل بودم که خوردم من فریب زندگانی آسمان ای آسمان گریه کن بر حال ما ....

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:35 توسط کولی سابق
توی صحنه غریب زندگی همه مون در نقش یه بازیگریم با همین بازیهای روزگار از درون هم ولی بی خبریم زندگی تولد یه خاطرست انگاری شروع یک نمایشه کاشکی از دنیای این خاطره ها سهم ما تمام خوبیها بشه توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار زندگی برای ما یه خاطرست از تمام قصه های روزگار بهتره به قلبهامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه میگذره من و تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره همه مون پشت نقاب صورتها همیشه از صبح تا شب قایم می شیم واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط می کشیم اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن بیا با من بیا با من 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:24 توسط کولی سابق
حرفی از جدایی با من نزن مرگ شعله هارو دامن نزن من کویر نیمه جونم روبه جنونم با تو جون میگیرم عشق تو بسته به جونم اگه تنها بمونم باور کن میمیرم برای دل بستن نگو فرصتی نیست نگو هر چی به وقتش دوست داشتن نوبتی نیست نگو دیگه رفتی نذار بشم تنها گل بارون زده دلگیره بی تو دنیا
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 16:3 توسط کولی سابق |
| ||||||